از استاد خرم چه آموختم؟
از دكتر خرم چه آموختم ؟

تصميم داشتم يادداشتي در مورد دكتر خرم بنويسم و در آن به 2 سئوال پاسخ دهم . اول اينكه دكتر خرم كيست ؟ دوم اينكه در اين دوره فشرده درسي به ما چه آموخت ؟ هرچه انديشيدم جواب به سئوال اول را بيهوده يافتم . اول به دليل آنكه او را به خوبي مي شناسيم و دوم اينكه به ناچار براي گفتن از او ره به مدح مي برم به جاي توصيف، و اين مقبول و مطلوب نيست .از طرفي پاسخ به سئوال آنچه از دكتر خرم اموختم شايد به نوعي پاسخ به سوال اول نيز باشد. اين بار از دريچه نگاه مخاطبانم .
عرفاي ما معتقدند دانش در كلاس درس اما بينش با مصاحبت ايجاد مي شود . براستي كلاس درس آقاي خرم فرصتي بود براي آموختن دانش و يافتن بينش . معتقدم علم مديريت چون حقوق و ... علم زندگي هم هست . بدين معني كه مفاهيم و آموزه هاي آن در زندگي فردي هم كاربرد دارد . اين شيوه نگريستن و تفكر كردن كه به ما آموخته شد بي شك يكي از مسائلي كه در زندگي فردي ما نيز مفيد خواهد بود .
آن زمان كه استاد در خصوص آرمان و واقعيت صحبت مي كرد، آن وقت كه بر اين واقعيت صحه مي گذاشت كه هر انساني نيازمند توجه به آرمان و واقعيت است و بايد در مورد اولويت آنها انديشه كند . يا اينكه چگونه از آرمان به واقعيت مي رسند و از واقعيت به آرمان . در پي آن بود كه راهي را روشن كند تا زندگي ما از پس آن تنها در آرمان يا در واقعيت محصور نماند . مي خواست با حركت اوليه از آرمان به سوي واقعيت دچار انشعاب نشويم . مي خواست در حركت اول انقلابي باشيم و در حركت دوم يعني از واقعيت به آرمان تدريجي رفتار كنيم . او مي خواست چالش رسيدن از آرمان به واقعيت را با استرس رسيدن از واقعيت به آرمان عوض كنيم . او مي خواست درد داشته باشيم اما دردي شيرين . دردي كه از داشتن آرمان در زندگي بر مي خيزد .
آن سان كه تكرار مي كرد براي انسان، آينده ای از پيش تعيين شده وجود ندارد مي خواست بگويد براي انسان آينده در روبرو تعريف مي شود .بايد آينده خودرا، خود بسازد و تعريف كند . تلاش داشت ما را از نگرشهاي عاريتي و نادرست رهايي بخشيد تا به زندگي ما معنايي دوباره ببخشد . به ما نشان دهد كه اين ساختن و تعريف آينده و تحقق آن است كه معناي زندگي هر كدام از ما را مي سازد. و معنا بدون آرمان و واقعيت پوچي و روزمرگي است .
استاد به ما نشان داد تنها پارو زدن با تمام قدرت رسيدن را تضمين نمي كند . بايد براي مقصد هم نيرو صرف كرد . بايد به كارهاي مهم هم پرداخت و تنها معطل ضروريات نماند . بايد مقصد را تعريف كرد ، حتي آن را باز تعريف كرد و گاهی چون پروانه لازم است پيله ها امنيت را دور انداخت تا تا زندگي نو آفريده شود .امروز در آشفتگي و سردرگمي و نبود معيارهاي روشن براي تصميم گيري ، اگر سكاندار زندگي خود و ديگران بودی مي تواني قدرت بيابي .
استاد به ما آموخت كه كنترل كردن تنها راه چاره نيست .بايد همزمان و حتي بيشتر در آدمها نفوذ كرد . محيط را درك كرد و با اين هر 3 زمام امور را در دست گرفت . كنترل ، نفوذ و درك . هر3 و بنا به اقتضا و قدرتمان .
از استاد آموختيم كه وقتي از بقا راحت شدي متوقف نشو . در مورد هستي و چيستي سوال كن . آنها را بساز و آن را زندگي كن و گاهي با نداي هستي نداي چيستي را خاموش كن . او به ما فهماند كه عشق مي تواند تصويري باشد از آينده . تصويري كه عاشقانه آن را طلب مي كني . آن را واقعيت مي بخشي و براي توفيق در عملي كردن ان توانمند مي شوي . پس قبل از دانشجو شدن عاشق شو . قبل از مجهز شدن به سلاح علم متعهد شو . عاشقي متعهد و البته توانمند . رسالت تو شايد اين است .
كارهاي بزرگ دنيا را عاشقاني به فرجام رساندند كه به عشقشان متعهد ماندند و نيروي وجوديشان را به پاي عشق و تعهد مصرف كردند تا دنياي زيباي امروز خلق و ممكن شود . او به ما نشان داد توانمندي بي عشق و تعهد يعني هيتلرو استالين شدن . از ما خواست كه از تاريخ بياموزيم و مثلث عشق و تعهد و توانمندي را با هم به كار گيريم .كه بي هر يك از اين 3 ما ره به جايي نمي بريم .
استاد سرمايه را سر-مايه ترجمه كرد . از ما خواست كه كمك كنيم تئوري ماركس با سرمايه هاي معنوي ما در ايران هم بي اثر شود . سرمايه اين بار ما باشيم . طرحي نو در اندازيم و بر اساس سر- مايه اي كه مي آوريم بخواهيم كه دخالت داده شويم و اگر كسي سر-مايه اي آورد او را دخالت دهيم چراكه بي سر-مايه ما سرمايه اي نداريم تا كاري از پيش بريم .
استاد نشان داد كه مديريت عوامل كافي نيست . ما مديريت تعامل عوامل هم نياز داريم . جز ، كل ، تعامل ، محيط و خود ما همه اينها با هم بينايي را به ارمغان مي آورد . بينايي كه شخصيتهاي داستان مولوي از آن بي بهره بودند و هرکدام بخشی از فیل را به عنوان واقعیت درک می کردند و امروز ما از آن بهره مندیم . ميل به استقلال و هماهنگي و مسئوليت را چطور اداره كردن هنر يك مدير در عصر حاضر است . هنرمندي بينا كه نياز امروز سازمانهاست .
دكتر اثبات كرد كه تغيير يعني زنده ماندن . يعني معنا ، يعني شدن . بودن را تاب تغيير نيست اما شدن بدون تغيير ميسر نيست . شدني كه بودن در پي مي آورد و مدام ما هستيم و اين بودن و شدن و.بودن . اين چرخه البته هربار در سطحي فراتر تكرار مي شود .
آموختيم كه به زمان چطور بيانديشيم . درك كرديم كه وقتي پاي زمان به ميان مي آيد نتايج دستخوش تغيير مي شود و چه مصلحتهاي بلند مدتي كه فداي خوشايندهاي كوتاه مدت مي شوند. زمان دشمن بقاست نه دشمن تعالي چه آنزمان كه در پي تعالي هستيم زمان فرصتي است تا به تعالی دست يابيم . آموختيم چه تعاملاتي مابين پديده ها در جريان است و ما از درك آنها عاجزيم و ناگه خود را مقهور آن مي یابيم . براي همين معلممان گفت كه باطن هر پديده را بشناس . چه اينكه هر چه ناپيدا تر، عميقتر و اثرگذار تر . از ظاهر بيني و سطحي نگري دست بشوي و در پي ناپيداها باش . كه نديدن دليل نبودن نيست
او از ما خواست كه نه به فحشاي حرفه اي (تن دادن به كاري كه دوست نداري براي به دست آوردن آنچه به آن نياز داري چون پول ) تن بده و نه كسي را بدان وادار كن . سياست هويچ و چماق در پيش نگير. انسانها را بر انگيز . تا هم به جايگاه انساني شان احترام گذاشته باشي و هم غير ممكن ها را ممكن كني .
دريافتيم كه محدوديتهاي ما بيشتر از آبشخور ذهنيت ما سيراب مي شوند تا واقعيت ها . از ما خواست كه ديو محدوديتها را با خوشكاندن آبشخور ذهنيت هلاك كنيم . تا محدوديتهاي واقعي كه هميشه كوچكتر از اراده آدمي اند را مجال رويايي فراهم آيد . آن زمان با مقهور كردن آن عزت نفس بيابي براي پيمودن راه ها و پشت سر گذاشتن شهرها و در خم كوچه ها نماندن .
استاد يادآور شد كه گردآوري ابزار براي آن است كه در مواجه با مسائل پيچيده و متنوع ابزار متنوع و پيچيده نياز است . چرا كه در غير اين صورت نه تنها مشكل را حل نمي كنيم بلكه حل را مشكل خواهيم كرد . اين توانمند سازي كمك خواهد كرد مسائل را پيرامون آنچه در اختيار داريم فهم كنيم . پير دانا نشان داد كه مديريت ابزار و تشخيص است و اقتضا . ابزار را در كلاس در س مي آموزي ، تشخيص را در كلاس تجربه و اقتضا را در كلاس هنر و شركت در اين 3 تو را مديري برجسته خواهد كرد .
از ما خواست بپذيريم كه آموختن از شكست خود بسيار عميق تر از آموختن از پيروزي ديگران است . شكست كارهاي بزرگ بسيار ارزشمند تر از پيروزيهاي كوچك است . چرا كه در شكست بزرگ تو از ظرفيتهايت بهره گرفتي و با تجربه از شكست ، پيروزيهاي بزرگ در انتظارند اما در پيروزيهاي كوچك ظرفيتها ضايع شده اند . ظرفيتهايي كه بدون آن هيچ پيروزي بزرگی حادث نخواهد شد .
ما از تجربه چيزي نمي آموزيم اين را استاد گفت . تجربه تنها ماده خام است . وقتي تجربه رخ داد بايد در مورد آن سئوال كرد . از پس اين سئوال معنا را استخراج كردو بر اساس آن تئوري زندگي را شكل داد و اگر در مراحل ديگر و موضوعات ديگر جواب داد آن را در تجربه هاي ديگر به كار بست و باز اين چرخه را پيمود تا بزرگ شد . بزرگ و بزرگتر .
استاد ساده گفت كه مشاركت افراد يعني بومي سازي . چراكه وقتي افراد را مشاركت دادي همه ابعاد يك بوم و فرهنگ را كه در فرد متجلي است دخالت داده اي . نتيجه همان خواهد بود كه مي توان به اجرا و ثمربخش اش اميدوار بود .
در گوشم فرو رفت كه نمي توانم ياد بگيرم مگر اينكه تصحيح كنم مگر انكه به اشتباه خود اعتراف كنم . دريافتم كه آموزش و پروش هر 2 لازم اند و چه حماقتي خواهد بود اگر كارهاي گذشته را تكرار كنم و اميدوار نتايجي بهترو متفاوت تر باشم . چه رنج آور خواهد بود كه سياست تفرقه بيانداز و حكومت كن را در برون و در درونم در پيش بگيرم . تفرقه ميان ابعادي وجودي ام .
چه خوب انديشه هاي وبر را انعكاس داد كه عينيت فرافكني ذهنيت ماست . عينيت در زندگي ما ذهنيت جمعي است و اجماع و مشروعيت است كه توافق ايجاد مي كند . او خواست كه بدانيم آرمان شهرها در ذهن ها ساخته مي شوند . اسير آرمانشهرهاي خيالي نشويم و زندگي را در پاي اين توهمات ذهني نبازيم .
دريافتم كه در زندگي هميشه حرف راست زدن تضمين نمي كند كه حرفم به كرسي بنشيند . بايد حرف راست را موثر زد . حقيقت خيلي جاها به حامي خود متكي است . آن زمان كه حقيقت و حرف راست را يافتم بايد دقت كنم كه چگونه آن را موثر بيان كنم تا حرف ناراست و ناحقي تنها به واسطه بيان موثر كارگر نيفتد و كار نادرست رقم نخورد .
استاد برايمان خواند از مولانا و حافظ و از شاعران غربي كه مي سرودند کجاست زندگی که در راه آن گم شده ایم . خردی که در راه دانش گم کرده ایم . دانشی که در راه اطلاعات گم کرده ایم . در ابزار و اطلاعات قوی شده ایم در خرد و زندگی ضعیف ...
از استاد بهره بردم كه رويا داشته باشم ، بيدار شوم و زير آن ستوني بزنم از واقعيت تا سرپناهي باشد براي خودم و انسانهاي درمانده در راه تا آنها هم در سايه آن رويايي بپرورانند، بيدار شوند و براي خود قصري بسازند كه مجموعه آنها بهشتي باشد كه ارمغان آن صلح و آرامش و دوستي باشد .
استاد آموخت كه اصالت پدر و نياكان نيست . اصالت مثل گذشته بودن نيست . اصالت اصلا پشت سر نيست . اصالت پيش روست . اصالت شدن آنچه مي توانم بشوم خواهد بود . اصيل و انسان شدن و چه فرجام مباركي است اگر انسان و اصيل باشم .
استاد پيشنهاد كرد به جاي يادگيري صرف آكادميك ، يادگيري با هم را تجربه كنيم. يافته ها و تفكرات خود را درجمع محك بزنيم و آن را تعديل و اصلاح كنيم تا در دام توهم و يكجانبه نگري نيفتيم . تا آموخته هايمان به سطح آيد محك بخورد و باز به درونمان باز گردد . اين شيوه ايست كه ما را منجمد نخواهد كرد . به ما فرصت خواهد داد پيش فرض هايمان را مميزي كنيم .انها را بيازماييم و آينده مان را بر اساس آن شكل دهيم .
و در نهايت او مرا با هرم آگاهي آشنا كرد . يادم داد چطور توصيف كنم و بپرسم موضوع چيست ؟بعد راه تجويز در پيش گيرم كه چطور مي تواند ايجاد شود ؟ و بار ديگر در راه تشريح قدم بگذارم كه ماهيت آن چيست ؟ و همه اين پايه ها را مبنايي كنم براي بازآفريني و جايگزين كردن و پرسيدن كه چرا چيز ديگر نه ؟ آن زمان است كه من از اطلاعات، دانش و بصيرت به منزل خرد و فرزانگي خواهم رسيد .
او بيشتر گفت . اما من كم فهميدم . درس او سالها در ذهن من ادامه خواهد داشت .
با آموزه هاي او مدام زمزمه خواهم كرد من يك ايراني ام تبعيد شده از دنياي آرمانها ، به فكرهستي ديگر . به دنبال تعريف آينده و موفقيت . به دنبال شدن . من يك ايراني ام .....
و در دل براي او طول عمر مي خواهم تا باز فرصتي باشد براي هديه بينشي كه بسياري چون من بدان نياز دارند . بينشي كه ارمغان آن سعادت خواهد بود اگر حاصل آيد . جانش از بلايا محفوظ باد .
چه زیبا و روان واژه واژه درسهایی که استاد برایمان قصه کرد را یادآورمان کردی تا بدانیم گذشتن از کنار این همه سر مشق های زندگی به آسانی کار کوچکی است که مشکلات بزرگی را پیش رویمان قرار خواهد داد .او به ما یاد داد در دنیایی که هر کسی در پی کار خویش است با خود ساختگی و از خود گذشتگی می توان چراغ راه دیگران شد.
واه که چه زیباست چنین زندگی...
رضا داودی مکی نژاد














